ابلیس

‌part 81
_ هوم؟
لحن نگاه سردش غیر قابل تحمل بود و هر بار که چویا باهاش صحبت می‌کرد غم تو دلش تازه میشد
+ لطفا...لیست رو چک کنید...تا نقص یا چیزی کم نباشه
دازای برگه رو گرفت و نگاه کلی ای بهش انداخت و هومی کشید
_ همه چیش کامله...از نظر من مشکلی نداره فقط خوراکی ها رو زیاد کن...مهمون های زیادی داریم
+ متوجه ام
با تعظیم دور شد و دازای نگاهشو گرفت و عصبی شد...نمی‌دونست چرا ولی حس عصبانیت می‌کرد...هنوز چویا رو دوست داشت ولی نمیتونست از کارش چشم پوچی کنه و ببخشتش از طرفی نمیتونست رو حرف پدرش حرف بزنه...کلافه بود...انگار که همه داشتن کنترلش میکردن و این عصابش رو خورد می‌کرد.
سعی کرد حواسشو به کار بده و زیاد رو این مسائل تمرکز نکنه.
.............................
روز تولد بلاخره رسید و همه تو سالن اصلی حاضر بودن بجز دازای چویا و البته لویی...
عطرش رو از روی میز برداشت و به خودش زد و موهاشو مثل همیشه شلخته کرد.
از اتاق بیرون رفت و لویی رو دید...دروغ چرا زیبا شده بود به قدری که چشم نواز بود
" چطور شدم؟ "
_ زیبایی
لویی از لحن دازای خوشش نیومد و اخم کرد
" بد شدم؟ "
_ مگه من گفتم بد شدی؟ بیا بریم دیرمون میشه
لویی دلش میخواست بهش توجه بشه اما دازای انگار که از قصد بهش بی توجهی میکرد.
وارد سالن که شدن لویی با همه دست داد و خیلیا بهش تبریک میگفتن و دازای پیش یکی از میز ها ایستاده بود و سیگارشو میکشید...حوصله این جشن رو نداشت اما مجبور بود
" چیه پسر بی حوصله ای ؟ "
_ هیچی...پدر جان
با کینه رو جمله دومش تاکید کرد و رئیس خندید
" خوشحال نیستی؟ لویی داره بیست سالش میشه "
_ چرا باید خوشحال باشم؟ اوه درسته چون زن مورد علاقمه؟ ولم کن رئیس من حوصله این کارا رو ندارم
دازای چشمش رو ورودی افتاد و با دیدن چویا شوکه شد...
لباس سفید دکلته و کوتاهی تنش بود که رون هاش رو به خوبی میشد دید و کفش مشکی رنگ بلندی که مچ پاش رو پوشونده بود هم به تن داشت و موهاش رو بالا بسته بود و گردن خوش تراشش در دید بود.
دازای سعی کرد نگاهشو بگیره اما نتونست...زیادی براش زیبا بود و با اینکه دیگه نسبتی باهاش نداشت اما نمیدونست چرا نگاه بقیه رو چویا اذیتش میکنه
_ من میرم سرویس
رئیس سری تکون داد و دازای همونطور که از کنار چویا رد میشد اروم گفت
_ بیا کارت دارم
چویا هیجان زده شد...بلاخره به چیزی که خواسته بود رسید.
دنبالش رفت و وارد تراس بزرگ سالن شدن د دازای چویا رو به دیوار کوبید و با نگاه سرخش در شب گفت
_ دلیل این کارا چیه؟
+ کدوم کار؟
_ این سرو وضع...بنظرت مشکلی نداره.؟
+ به تو هیچ ربطی نداره رابطه ما خیلی وقته تموم شده
_ اگه نجس بازیای تو این وسط نبود من هیچوقت همچین کاری نمیکردم
+ من کاری نکردم...چطور انقدر راحت میتونی بهم توهمت بزنی؟ عوضی من فکر میکردم تو واقعا عاشقمی...
ضربه محکمی به سینه اش زد که دستش توسط دازای نگه داشته شد
_ بهم ثابت کن...من اگه عاشقت نبودم هیچوقت به این که تنت رو به یه نفر دیگه بدی اهمیت نمیدادم چون اون موقع دیگه تورو فقط واسه خودم نمیخواستم
+ دازای...من بهت برگه رو نشون دادم...امضا رئیس رو دیدیو باور نکردی...الانم ازم دور شو تو نامزد داری
___________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۸)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط